تاریخ تاراج
تاریخ تاراج

خلاصه شماره های پیش:
 

چنین گفت تاریخ: ای که با سلسله زلف دراز آمده ای! ... بنشین تا از رستم و سهراب برایت بگویم. کیکاووس بر رستم خشم گرفت و فرمود گردنش را بزنند. رستم گره در ابرو افکند و گفت: تو کیستی که می خواهی مرا به بند بکشی؟ اگر من و رخش نبودیم تو نیز نبودی. من از این دیار می روم و تو بمان و دشمنان ایران زمین. می خواهم بدانم پس از من چه خواهی کرد.
بزرگان ایران زمان به پوزشخواهی به دیدار رستم رفتند و او را نرم کردند و نزد کیکاووس آوردند. کیکاووس پوزشخواهی کرد و پیمان میان دو آشتی افتاد و سپاهی مهیا کردند و به سوی دژ سپید تاختند. چون شب شد، رستم جامه ای ناشناس پوشید و به خیمه گاه سهراب رفت و آنان را دید و چون عزم بازگشت کرد، ژنده پیل را کشت. او دایی، و تنها کسی بود که رستم را می شناخت. اینک سهراب نگران است که چه کسی خواهد توانست رستم را به او بشناساند؟!

هژیر! بگو رستم کیست؟
 

سهراب که از مرگ دایی خود باخبر شد و دانست دیگر کسی نیست که رستم را به او بشناساند، چندی اندوه خواری پیش کرد و در اندیشه شد تا این که یادش آمد هژیر که از سپهبدان ایرانیان است، گرفتار اوست اما انگار او نیز دوست نداشت رستم را به سهراب بشناساند. سهراب فرمان داد او را آوردند و چون هژیر به بارگاه سهراب آمد، گفت فرمانبردارم. سهراب دُژم (خشمگین) شد و گفت: اگر جانت را دوست داری و اگر می خواهی تو را از خواسته وزر سرخ بی نیاز کنم، هرچه می پرسم، پاسخ بده. هژیر گفت: پاسخ می گویم. رستم گفت: در میان ایرانیان، آن کس که خیمه ای زرد دارد، کیست؟ هژیر گفت: او گیو پهلوان است. - آن کس که خیمه اش نیلی است، کیست؟ -آن خیمه کشواد است.
سهراب به دیگر خیمه ها نگریست و پرسید: آن خیمه که دو چندان خیمه های دیگر است و هیبتی باشکوه دارد، از آن کیست؟ آیا خیمه رستم است؟
هژیر دانا با خود گفت: اگر بگویم این خیمه رستم پیلتن است، بی گمان این پهلوان تورانی ترک با گروهی از جنگجویانش شباه به خیمه رستم خواهند تاخت و با ناجوانمردی، کارش را خواهند ساخت پس نیکوتر است که بگویم:
-تو چه ساده دلی! رستم، فرزند زال، فرزند سام، فرزند نریمان است و خون اژدها و دیو در رگ های اوست. او چنان پیلتن است که در هیچ خیمه ای جای نمی گیرد و در غارهای افسانه ای می خسبد. افزون بر این ها چندی است میان رستم و کیکاووس رنجشی پیش آمده است و اینک به جنگ نیامده است. ای نوجوانی که خامی و جویای نامی! سرِ خود بگیر و به سرزمین ترکان بازگرد زیرا ماند من که هژیرم، هفتاد پیلتن دیگر نیز هست که گرز هریک درختی تناور است و زوبین شان صخره ای هست و صخره ها در دست شان موم است. برو و جوانی نکن.
سهراب خندید و تندروار گفت:
چو خورشید رخشان بیاید بلند
به بند آورم کتف شیران به بند

سر و دست و پاهای شان بشکنم
به یک کوبه در خاک آرم سمند (اسب)
 

تاختن سهراب به لشکر کیکاووس
 

چون سهرابِ دیونژاد، سخنان هژیر را شنید، مشت نرمی بر گردنش زد و او را بر خاک افکند و گفت: دوست ندارم جانت را بگیرم زیرا با تو کاری دارم و می خواهم کسی را به من بشناسانی پس می فرمایم دست و پایت را ببندند تا روزت برسد.
هژیر گفت: در آیین پهلوانان نیست که گرفتاران را رنجور کنند. مرا به بندی خانه ای ببر تا بیاسم. اگر نیز سرِ جنگ داری، شمشیری به دستم بده تا چون مردان با تو بجنگم و با دلیری بمیرم... سهراب پاسخی نداد و خفتان (جامه رزم پوشید و شمشیری پنجاه منی و گرزی صد منی بر دست گرفت و بر باره ای (اسبی) سیاه نشست و به آوردگاه رفت و بانگی مردانه کشید:
ای کیکاووسِ هوسران، تو ژنده رزم، دایی مرا به ناجوانمردی کشتی. اینک آمده ام تاخونبهایش را بگیرم. اگر زهره داری، خفتان بپوش و بیا. اگر نیز جانت را دوست داری، به دلیرانت بگو بیایند. به چشمانم بنگر که خون کینه از آن می جوشد و از دندان هایم آتش خشم زبانه می کشد.
هیچ یک از یلان کیکاووس سخنی نگفتند. سهراب با توسنش به سراپرده کیکاووس تاخت و آن را سراسر ویران کرد. کیکاووس به کنجی گریخت و توس را به سوی رستم فرستاد و گفت به او بگو: ای پیلتن تهمتن! تنها تویی که چاره این اژدهایی. بیا و جانم را از مرگ برهان و پاسدار دیهیم (تاجم) باش.
رستم که از هوسرانی های کیکاووس به تنگ آمده بود و از سویی دوست نداشت آن جوان برومند را بمیراند، خشمی در دندان نهاد و بی خرسندی خود، به آوردگاه رفت و مهیای نبرد تن به تن شد. سهراب با دیدن آن یال و کوپال و آن بُرز و بالای رستم، کف بر کف سایید و گفت:
-ای یل نامدار! بر خود بیامرز و برو و نخواه خاک پاک را با خون پاک تر از تو رنگین کنم. تو مردی سالخورده ای و دورباد از من که تو را بکشم.
من در جوانی و پیری نبردهای بسیاری کرده ام. سپاهیان بسیاری را بر زمین پست کرده اما اگر با من جنگیدی و پیروز شدی، دیگر هرگز ز شیر و اژدها و نهنگ نترس. ولی افسوس که دلم در سینه برای تو می تپد و نمی خواهم جانت را بگیرم. به تو که می نگرم، به تورانیان ترک نمی مانی. با ایرانیان نیز جفت نیستی.
چون سهراب این سخنان را شنید، گفت: ای دلاور جوانمرد! از تو سخنی می پرسم و دوست دارم راست بگویی:
یکایک نژادت مرا یاد دار
ز گفتار خوبت مرا شاد دار

من ایدون گمانم که تو رستمی
هم از تخمه نامور نیرمی
رستم گفت: اگر جوان و خام نبودی، هرگز چنین اندیشه ای نمی کردی. رستم چنان بلند بالا و چهارشانه و بلند فریاد است که اگر با نجوا سخن بگوید، صخره ها می شکافند. من خدمتگزار رستمم ای جوان!
 

نخستین رزم رستم و سهراب
 

چون رجز (کُرکُری) خواندند، نیزه هایی کوتاه بر دست گرفتند و بر هم تاختند. پاسی جنگیدند و نیزه ها خم برداشتند. سپس نیزه بلند گرفتند و آنگاه دست بر گرز بردند و با نخستین کوبه گرز، سپرها پاره شد و رخش و اسب سرتا زانو به خاک فرو رفتند و هر دو سوار به زمین جستند و مشت بر سر و گردن و بازوی خود کوفتند و دست به کشتی بردند. آن دو دلاور پاسی گرفتند و چون هیچ یک بر دیگری چیره نشد، سهراب گرزی سبک از میان ترک اسب کشید و بر پهلوی رستم کوفت. رستم از درد به خود پیچید و چیزی نگفت و گفت ای دلاور آیین ما می گوید یا کشتی یا گرز. سهراب گفت: جنگ است و نیرنگ... بگیر، آمدت ضربه ای هولناک.رستم دسته گرز را در آسمان ربود و آن را آرام بر کتف سهراب کوفت و گفت: این کوبه نرم و مهربان را از من یادگار بگیر و چون دیگر شب شده است، به خیمه گاه خویش برویم و تا بامداد بخوابیم، بامداد که شد ادامه می دهیم.
سهراب شانه رستم را بوسید و گفت: از تو بوی دلجوی گیسوی مادرم می آید. کاش با هم آشتی می کردیم.
رستم گفت: از چشمان دلیرتو، آتش خشم من و همسرم می آید. اما کارِ جنگ، کاری است که در گرو سرافرازی میهن ماست. پس دیگر برو بخواب تا ببینیم شب چه آستین دارد.
آن دو دلاور به خیمه گاه خود رفتند و هرکس داستان رزم خود را برای بزرگان گفتند. افراسیاب دور از چشم سهراب با هومان می گفت: چه سهراب کشته شود چه رستم، ما پیروز شده ایم. کیکاووس نیز با یارانش می گفت: اگر سهراب بمیرد، پشت رستم خواهد شکست تا او باشد و با من درشتی نکند. اگر نیز رستم بمیرد، به تهمینه یابتان خُلخی نژاد و نازنینان طرازی خواهم گفت دلش را ببرند و افسرده اش کنند.
چون بامداد شد، رستم جامه ای دیگر پوشید و کلاه خودی بر سر کشید تا شناخته نشود و به کیکاووس گفت: من به جنگ می روم. اگر پیروز شدم، ایران زمین سرافراز خواهد شد. اگر کشته شدم، شما به زابلستان باز گردید و نگویید رستم کشته شد تا ایرانیان خوار نشوند... رستم، آبروی ایران است.
کیکاووس رای (عقیده) او را پذیرفت و رستم به آوردگاه رفت. سهراب با دیدن او گفت: آن پهلوان دیروزی چه شد؟ آیا بیمناک شد که او را بکشم و خوار کنم؟ رستم گفت: او یکی از پهلوانان ایران زمین است و تو را دوست داشت و نمی خواست خونت را بریزد. من که یکی از شاگردان اویم به جنگت آمده ام.
هومان نزدیک آوردگاه آمد و گفت: شگفتا که ایرانیان پهلوانان کهن سال خویش را به آوردگاه می فرستند. رستم
گفت: دور باد از من که جوانان ما را به جنگ نوجوانان گسیل کنیم. اینک تا هوا تاریک نشده، نبرد را آغاز کنیم. هومان گفت: آیا نیکوتر نیست که نخست چند پهلوان به آوردگاه بفرستیم آنگاه زورمندترین پهلوانان مان را به نبرد بفرستیم؟ رستم گفت: باکی نیست.
از هر دو سو، شیپور جنگ تن به تن نواخته شد و سیصد جنگجوی خونخوار به کارزار آمدند و شمشیر و نیزه و سنان بر هم کشیدند و جنگی خونین آغاز شد. و پس از پاسی، از کشته پشته ساختند و یاران موافق آمدند و کشته ها را بردند سپس آن دو پهلوان رو در روی هم ایستادند و از اسب فرود آمدند تا کشتی بگیرند.
هر دو دلاور پنجه در پنجه افکندند و این بدان زور آورد و آن بدان. گاهی رستم پنجه سهراب را به زیر می برد و گاه سهراب او را می خماند.نفس در سینه دو لشکر خاموش بود.رستم در فرصتی ، دست چپ سهراب را گرفت و او را به سوی خود چرخاند و از پشت کمرگاهش را گرفت و خواست بلندش کند و بر زمینش بزند. سهراب نیز خم شد و با دو دست نیرومند خود پای چپ او را گرفت و بالا کشید و رستم را با پشت به زمین کوفت و شتابان غلتید و خود را بر او استوار کرد. رستم خود را خمانید و هر دو پای سهراب را گرفت و پای خویش را پیچانید و پشت او را به خاک رساند و ساعدش را بر گلوگاهش گذاشت و چنان فشرد که سهراب به خرناسه افتاد و نزدیک بود که حنجره ش بکشند. سهراب که گرفتار شده بود، پای زورمندش را بر پشت رستم استوار کرد و با زانوانش کوبه ای بر شکم رستم کوفت. نفس در سینه رستم درنگ کرد و تا به خود بجنبد، سهراب، سبک تیغ تیز از میان برکشید و بر تهی گاه رستم گذاشت و گفت:
اینک زمان مرگت فرا رسیده است. اگر خواسته ای و آرزویی داری، بگوی. رستم نجواکنان در گوش سهراب گفت: آیین ما می گوید: پهلوانان در هر نبرد، سه بار کشتی می گیرند و بار سوم هر کس پیروز شد، رخصت دارد دیگری را بکشد. سهراب دشنه را کناری نهاد و گفت:
من به آیین شما پایبندم. این بار دشنه را در نیام می گذارم و بار دگر زورآزمایی می کنیم. رستم گفت: آیین دیگر ما می گوید پس از کشتی نخست، جشنی می گیریم و شادخواری می کنیم و کبابی می خوریم تا زوری را که از دست داده ایم، به کف آوریم. پس بگذار با خوالیگران (آشپزها) و رامشگران بگویم بیایند.
دمی دیگر خوالیگران و رامشگران آمدند و خسروانی سرود نواختند. رستم، سهراب را کنار راست خود نشاند و او را نواخت. سهراب بوسه ای بر دست رستم زد و گفت: بیا از این جنگ چشم بپوشیم. دلم می گوید تو رستمی. رستم گفت: من نیز تو را دوست دارم اما تو هنوز جوانی و نمیدانی که سرافرازی میهن، داستانی است که جان و خواسته و خودرایی را باید فدایش کرد. در این رویداد، من و تو افزاری هستیم برای سربلندی ایران زمین. من نمی دانم تو کیستی. تو نیز مرا نمی شناسی اما میدانم در گروه دشمنان ایران زمین جای گرفته ای. بگذار چیزی به تو بگویم...
هنوز سخن رستم پایان نیافته بود که هومان، سهراب را بانگ زد و گفت: ای نوجوانِ دلیر! مبادا نیرنگ بخوری. این پهلوان ایرانی دشمن من و تو و مادرت و افراسیاب است. دودمان او بودند که سلم و تور را کشتند و ایران آبادان را برای خود برداشتند. آنها اینک می خواهند سمنگان و سلم و تور را نیز از ما بگیرند و مادرت تهمینه را به غنیمت بگیرند. تو در رزم دوم بر او چیره شدی و او نیرنگ بست و گفت آیین ما این است که باید سه بار نبرد کنیم. او دارد از نوجوانی تو سود می جوید تا تو را بکشد و تهمینه را داغدار کند. او تو را به شادخواری واداشته تا خِرَدَت نابود شود و بر تو چیره شود. به هوش باش که در نبرد سوم، امانش ندهی.
سهراب گفت: تاب ندارم او را بکشم.
هومان، بارمان را بانگ زد و گفت تو به این جوان خام چیزی بگو. بارمان گفت: اگر نکُشی، کشته خواهی شد. من دشنه ای زهرآگین به تو خواهم داد تا کار این پهلوان دیوسارِ ایرانی را بسازی و تهمینه را شاهبانوی ایران و رستم را پادشاه گیتی و رودابه را همسر خودت کنی. او با تو دروغ مردی کرده که گفته است در آیین ما سه بار باید زور بیازمایند آنگاه دشمن را بکشند. برو از پیر سالاماق که پیشکسوت ترین و دانای شیوه های نبرد تن به تن است، بپرس تا بدانی آیا چنین آیینی داریم؟
سهراب چیزی نگفت و پیش رستم رفت و دست های بزرگش را در دست های بزرگ تر از خودش گرفت و گفت:
چیزی از تو می پرسم و کاش راستش را بگویی. می دانی که آیین پهلوانان این است که چون با هم می جنگند، از نژاد خود می پرسند تا اگر یکی از آنان کشته شد، دیگری برود و به مادرش بگوید فرزندت با دلیری جنگید و کشته شد. چه می شود نامت را به من بگویی؟
رستم سر به زیر افکند و گفت من یکی از خدمتگزاران ایران زمینم. سهراب گفت روی و موی و ابروی و گیسو و یال و کوپال من و تو چون هم است (مانند هم است) راست بگو! آیا تو رستم نیستی؟
رستم گره بر ابرو افکند و گفت: رستم چنان نامدار است که همه او را می شناسند. اگر رستم باشم، تاکنون دانسته بودی که رستمم اما این را بدان که مهرت بسیار در دلم افتاده است. حتی اگر پسرم بودی، باز با تو می جنگیدم زیرا ایران زمین از من و تو ارجمندتر است. اینک برخیز تا رزمی را آغاز کنیم که من و تو میلی به آغازش نداریم.
سهراب گفت: با هم کشتی بگیریم ولی زخمی کاری به هم نزنیم. من چگونه بگویم که دوست ندارم تو را بکشم. رستم گفت چاره ای نیست. این سرنوشت ماست. من تو را، چون فرزندم دوست دارم ولی این داستان باید به پایان برسد.
باری... مهترهای رستم و سهراب اسب های آن دلاور را به گل میخ بستند و آوردگاه را مهیا کردند و هر دو در هم آویختند. رستم که کارآزموده بود، ناگهان پنجه گرگی مهیبی به پیشانی سهراب زد و تا سهراب به خود بیاید، کوبه ای استوار به حنجره او کوفت و بی درنگ کوبه ای دیگر میان قلبش کوفت. سهراب خم شد و تا خواست برخیزد، رستم پنجه هایش را به هم گره کرد و پشت گردن او را درد آورد. سهراب نام یزدان را بر زبان آورد و سرش را بالا آورد و به چهره رستم کوفت و با آرنجش زیر چانه رستم کوفت سپس شتابان عقب رفت و با سر به شکم او کوفت آنگاه با فنی که امروز به آن می گویند سالتو جلو، سینه اش را گرفت و او را به زمین کوفت و دشنه را از نیام کشید و بر گردنش گذاشت.
رستم گفت: ای دلاور! چرا به آیین کار نمی کنی؟ ما ایرانیان تا سه بار حریف را زمین نزنیم، او را نمی کشیم.
فرداست که سرنوشت ما به پایان می رسد.
سهراب از روی رستم برخاست و گفت فردا بار دیگر خواهیم جنگید. اینک دوست دارم تا بامداد کنارت باشم.
آن شب نیز سهراب و رستم تا پاسی از شب کنار هم بودند و از هر دری سخن گفتند. چون هنگام نماز شد، رستم گفت باید بروم و نمازی بگذارم.
رستم، سهراب را وداع کرد و به غاری رفت و یزدان بلند پایه را ستایش کرد و گفت: این ایزد گرامی! هنگامی که جوان بودم، زور اندامم چنان بود که چون گام برمی داشتم، پایم تا زانویم در زمین فرو می رفت و چون صخره ای را به دست می گرفتم، می شکست. من از تو که توانایی بی مانندی، خواهش کردم زورم را کاهش دهی و تو نیز پذیرفتی. اینک از تو می خواهم همان زور مرا به من بازگردانی.
ایزد مهربان، بی درنگ زور بازویِ جوانیِ رستم را به او بازگرداند و چون بامداد شد و رستم و سهراب رو در روی هم قرار گرفتند. سهراب که می پنداشت همان نیروی پیشین را دارد، بر اسب نشست و کیانی کمند را به سوی کتف رستم انداخت. رستم آن گونه که ریسمان نازکی را پاره می کند، کمند را گسست و به سوی سهراب تاخت و کمرش را گرفت و او را زمین کوفت و خود نیز از اسب فرود آمد و سهراب را فراز دست گرفت و آن سو تر افکند.
سهراب خواست برخیزد اما دید نمی تواند و رستم بر او جهید و دشنه از نیام کشید و بر پهلوی او نهاد.
سهراب گفت: آیین شما سه بار بود... پس چه شد که یک بار مرا زمین زدی و می خواهی مرا بکشی؟
رستم گفت: این ایین ترکان است. آیین ما ایرانیان پس از یک بار کشتی، مرگ است. آماده باش که تو را خواهم کشت.
این را گفت و دشنه زهرآگین را در پهلوی سهراب نازنین فرو برد.سهراب اما پیش از این که بمیرد، گفت:
تو نمی دانی چه کسی را کشتی، مادرم به من گفته بود پدری دارم که در جوانمردی و پهلوانی بی بدیل است. من هرگز پدر ارجمندم را ندیدم ولی آوازه او را بسیار شنیده بودم. مادر پاکدامانم، تهمینه، دختر باشکوه سمنگان و پدر یزدانشناسم، رستم دستان است. تو مرا کشتی و بدان که پدرم خواهد آمد و کین خواهم خواهد شد.
کنون گر تو در آب، ماهی شوی
و یا چون شب اندر سیاهی شوی

و یا چون ستاره شوی در سپهر
بِبَری ز روی زمین پاک مهر

بخواهد هم از تو پدر کین من
چو بیند که خشت است بالین من
چون رستم این سخنان را شنید، بیهوش شد و دمی بعد که به هوش آمد، پرسید: چه نشانی از رستم داری؟ سهراب بازوبندش را نشان داد. رستم نالید وارید و گفت منم آن رستمی که در باره تو چنین ستمی کرد. باشد که زال بر سوگم بنشیند و تا آخرین روز زندگانیم رنی بکشم که مپرس... سهراب گفت:
چه دانستم ای پهلونامدار
که باشد روانم به دست پدر

چنینم نوشته بد اختر به سر
که من کشته گردم به دست پدر
... چون قصه به اینجا رسید، افسانه پرداز شما تا هفته ای دیگر خاموش می شود و دنبال نوشدارو می گردد...
«نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی»
منبع:اطلاعات هفتگی شماره 3401






تاریخ : شنبه 91/3/6 | 7:24 عصر | نویسنده : مهندس سجاد شفیعی | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.