قبل از آمدن معلم توی شلوغ پلوغی کلاس و این طرف آن طرف رفتن همه برای استفاده بیشتر از چند دقیقه زنگ تفریح نداشته و دست ناظم محترم مدرسه که از هر طرف به پهلویت می خورد و مدام جمله برو بشین سر جات را تکرار می کند؛ تخته پاک کن کلاس را بر می دارم و آنوقت است که شلوغی ها شامل حال بنده نمی شود و دست ناظم محترم با یک ریتم خاص بر پهلویم فرود نمی آید.
اگر زنگ قبلش هندسه داشته باشیم که دنیا بهشت می شود! تخته حسابی پر است. این قدر پر که می تواند من را برای مدت خیلی زیادی تو دنیای خیالات خودم بفرستد. میان خیالبافی هایم و چپ و راست و بالا و پایین بردن دستم و گرد و خاک بلند کردن هستم که معلم وارد کلاس می شود. بچه ها می نشینند و ناظم ها هم می روند سر کار و زندگی شان تا وقتی که دوباره زنگ کلاس بخورد و بیایند دست هایشان را بکوبند یه پهلوهایمان تا به خیال خودشان قبل از آمدن معلم کلاس مرتب باشد!
هیچ معلمی نیست که در بدو ورود روی صندلی اش بنشیند و همین من را خوشحال می کند که دنیای خیالبافی هایم خراب نشده است. معلم شروع به سلام و احوال پرسی می کند و من صدایش را نمی شنوم اصلا. هی چپ و راست دستم را تکان می دهم و گرد خاک بلند می کنم.
لحظه به لحظه خرده گچ بیشتری روی شانه هایم می نشینند و من دلم می خواهد خرده گچ ها را به موجودات زنده ای تشبیه کنم که خیلی دوستم دارند و آرام می آیند می نشینند روی مانتوی دودی مدرسه ام و دورم می چرخند و بعد هم سفت دست هایم را می چسبند که مبادا از من جدا شوند.
بعد هم تخته تمیز می شود. سر جایم می نشینم و همین که دست به جامدادی ام می زنم جای انگشت های سفیدم رویش می ماند. دوباره از جایم بلند می شوم و از معلم می پرسم که می توانم دست هایم را بشورم؟ او سری تکان می دهد و من از کلاس دم کرده مان بیرون می آیم.
وقتی برمیگردم. کلاس تقریبا شروع شده است. تخته تمیز است و دنیا خیالبافی هایم از یک گوشه برایم لبخند می فرستد....

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مکارو دزد دشت وباغ
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی با هوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز وسرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن میدرید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی زپاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
بازهم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچههای جامههای وصلهدار
بچههای دکه خوراک سرد
کودکان کوچه اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش میشد باز کوچک میشدیم
لا اقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم یاد و هم نامت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر
ای دبستانیترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
گاو ماما می کرد. گوسفند بع بع می کرد. سگ واق واق می کرد و همه باهم فریاد می زدند حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات، جلوی آینه به موهای خود روغن می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند سفید نیست چون او موهای خود را رنگ کرده است.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری تصمیم بزرگی گرفته بود. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند. چون او با پترُس چت می کرد. پترس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پترس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله ی دردسر نداشت.
قطار به سنگ برخورد کرد و منفجر شد. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد. او مهمان های پولدار دارد. آخرین باری که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغگو، به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.
به همین دلیل است که
دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد ......!
کاش اولین روز دبستان بازگردد
کودکی ها شاد وخندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی
برسوار اسبهای چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند اموز روباه وخروس
روبه مکارو دزد وچاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
باوجود سوزو سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
همکلاسی های درد ورنج وکار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود وتفریقی نبود
کاش میشد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم
یاد ان آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
یادش بخیر
حتما برای شما دهه 60 و 70 شعر معروف مجدالدین میر فخرایی معروف به گلچین گیلانی به نام باران خاطرات لذتبخشی را به همراه دارد مخصوصا در این روزهای بارانی فصل پاییز …
باز باران با ترانه
با گوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازک
چست و چابک
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم ازلب جوی
دور میگشتم ز خانه
می شنیدم از پرنده
داستان های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
بس گوارا بود باران
وه چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی, پندهای آسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا, هست زیبا, هست زیبا
مجدالدین میر فخرایی معروف به گلچین گیلانی
…
باز باران با ترانه...
میخورد بر بام خانه .
یادم آمد کربلا را ،
دشت پرشور و بلا را ...
گردش یک ظهر غمگین،
گرم و خونین ،
لرزش طفلان نالان
زیر تیغ نیزه ها را ،
با صدای گریه های کودکانه
در دل صحرای سوزان ،
می دود طفلی سه ساله،پر ز ناله
دل شکسته، پای خسته، باز باران...
قطره قطره
می چکد از چوب محمل
آی باران کی ببارد بر تن عطشان یاران !
تر کنند از آن گلو را
آی باران...
آی باران...
حتما همه ما کتاب کلاس اول خود و یا دست کم، تصاویر و نوشتارهایی از آن را به یاد داریم.
به گزارش فرزانگان امیدوار و به نقل ازایسنا، ایام کلاس اول دبستان یکی از پرخاطرهترین دوران زندگی آدمهاست و همه ما دوست داریم برای یک بار هم که شده، نخستین کتاب درسی زندگیمان را بهدست بگیریم و صفحههای آنرا به یاد دوران کودکی ورق بزنیم و کمی هم در آن تأمل کنیم. گاهی هم افسوس میخوریم که ای کاش کتاب فارسی کلاس اولمان را به عنوان یادگاری نگه میداشتیم.
عبدالحسین کلهرنیا گلکار فردی است که کتاب اول ابتدایی خود را حدود 70 سال حفظ و نگهداری کرده است. کلهرنیا بیش از 30 سال در مدرسههای استان کرمانشاه به عنوان معلم هنر سعی کرده نظم را در زندگی دانشآموزان نهادینه کند و امروز میتوان از او به عنوان یکی از دانشآموزان منظم هفت دههی گذشته نام برد.
استفاده از کتاب یادشده به سالهای دهه 1320 مربوط میشود و نوع خط به کار بردهشده در آن به صورت نستعلیق و نسخ است.
در آن دوران که دانشآموزان با این کتاب تحصیل میکردند، اواخر جنگ جهانی دوم بود.
کلهرنیا که دوران خردسالیاش را با شعرها و جملههای کودکانهی این کتاب سپری کرده است، در اینباره میگوید: «تأثیر مثبت و شادیآور بعضی از حکایتهای این کتاب هنوز پس از چند دهه بر روح و روان من باقی مانده؛ به طوری که بارها از این کتاب برای فرزندان و نوههایم قبل از رفتن به مدرسه، خواندهام. برخی از حکایتهای این کتاب عبارتاند از: شب مهتاب، بوسهی مادر، عید نوروز و پیشی پیشی ملوسم.»
او با اشاره به انتقادی که در همان سنین کودکی به یکی از درسهای این کتاب داشته است، میگوید: «درس «آذر و شخص کور» همیشه سؤالی آزاردهنده در ذهن من به وجود میآورد که چرا نویسندهی این کتاب ارزشمند، آن فرد نابینا را مرد کور خطاب میکند؟ چون من همیشه از واژهی کور متنفر بودم که اصلاً چرا انسان به خاطر معلولیت باید تا آخر عمر احساس ذلت کند و همیشه دوست داشتم که آدم علیل هرگز ذلیل نباشد.
نگهدارنده این کتاب قصد فروش آن را ندارد؛ مگر اینکه در مراکز فرهنگی خاص مورد بازدید عموم قرار گیرد.